| وزن | 295 گرم |
|---|---|
| نویسنده | |
| مترجم |
سکینه خزایی |
| ناشر | |
| موضوع |
داستان اجتماعی |
| قطع کتاب |
رقعی |
| نوبت چاپ |
اول |
| سال انتشار |
1397 |
| تعداد صفحه |
270 |
| جلد کتاب |
شومیز |
| زبان کتاب |
فارسی |
حمل رایگان سفارشات بالای 2,000,000 تومان
پرداخت با کارت های شتاب
تصمین اصل بودن کالا
09910420256
ضمانت تا حداکثر ۷ روز
در قسمتی از کتاب می خوانیم: غروب یک روز سرد از ماه ژانویه بود. فصل پاییز تمام شده، سوزوسرمای زمستان فرا گیر شده بود.هوا به شدت سرد وفصل یخبندان آغاز شده است.پیرمردی آواره و بیخانمان، که برای جلوگیری از ورود سرما به درون اش، چند دست لباس را روی هم پوشیده و یک پتوی کهنه که سرو صورت تاپایین زانوهایش را در برگرفته، برای اینکه کمی خودش را گرم کند. به امید اینکه شاید کسی غذایی برای او تهیه کندو اگر نشد ته مانده ی غذا دیگران را بخورد. وارد سالن غذاخوری شد و نزدیک ترین جا را به بخاری انتخاب و روی صندلی نشست. پتو را از شانه هایش پایین کشید و سر وصورتش را به گرمای بخاری نزدیک تر کرد. رابرتکوئینلن و همسرش انقدر جدی درحال صحبت کردن درباره چه چیزی هستند؟ لحظاتی بعد رابرت به سختی توانست حرف هایش را پایان دهد. شاید در حال صحبت کردن در مورد”اوباما کر”یا ”کوینلا” یا دوست جدید نوه شان یا هر چیز دیگری بوده اند. رابرت و دارلا پشت میزی در سالن غذا خوری شرکت تعاونی نیولیف مینشینند. پشت دارلا به مرد است. رابرت روبروری مرد است. او فورا توجهش معطوف به مردشد. اگر چه مرد با هیچ یک از حاضران آنجا ارتباط چشمی برقرار نمی کرد. تاریک و روشن روز بود. اما مرد با این که مدتی از حضورش در رستوران می گذشت. اما باز هم از شدت سرما در خودش جمع شده بود
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.