| وزن | 370 گرم |
|---|---|
| نویسنده | |
| موضوع |
عقاید |
| ناشر | |
| قطع کتاب |
رقعی |
| نوبت چاپ |
پنجم |
| سال انتشار |
1394 |
| تعداد صفحه |
327 |
| جلد کتاب |
شومیز |
| زبان کتاب |
فارسی |
حمل رایگان سفارشات بالای 2,000,000 تومان
پرداخت با کارت های شتاب
تصمین اصل بودن کالا
09910420256
ضمانت تا حداکثر ۷ روز
وارد نجف شدم به توصیه بعضی از رفقا به حجره یک شیخ خراسانی رفتم. حجره او در مقبره میرزا حسن شیرازی در کنار صحن مطهر و چسبیده به ضلع شمالی آن بود. او شبها در حجره را قفل می کرد و گاهی تا ساعت سه و چهار صبح من در پله های جلوی حجره منتظر می نشستم فکر میکردم شاید نمی خواهد به حجره اش بروم و به همین خاطر کلید را به من نمیدهد. در آن تاریکی شب به غریبی و بی مکانی خودم گریه میکردم از ترس آنکه صاحب حجره از من بدش نیاید کارهای او را در آن چند روز انجام می دادم. آب می آوردم چای میگذاشتم و غذا میپختم. اگر حرفی می زد و قصه های مضحک میگفت با آنکه همه آنها را بهتر از او می دانستم ساکت میشدم و شش دانگ حواسم را متوجه او میکردم. مثل کسی که برای اولین بار است که این چیزها را می شنود، با حرفهای خنده دارش می خندیدم و یا تعجب می کردم.
یک شب خواب دیدم به سردابه ای رفتم که مقبره مرحوم میرزا در آن بود. جوی آبی در آنجا روان بود. چند قدمی به طرف قبله رفتم و کنار آب نشستم. با ته کوزه خار و خاشاک را کنار زدم تا آب صاف نمایان شد. تنگ را پر از آب زلال کردم و بالا آمدم.
از خواب بیدار شدم. این خواب را از رؤیاهای صادق پنداشتم و خوشحال شدم که به اندازه استعداد خود در جوار این نور الهی دارای کمال میشوم و از علوم بهره می برم و کوزه ام پر می شود. بعد از چند روز به حجره دیگری در مدرسه رفتم. حجره بسیار خراب بود و از ترس خراب شدن کسی در آن زندگی نمی کرد. حجره بزرگتر از حجره های دیگر بود و نصف آن پر از خاک و پاره آجر بود. پاره حصیری آنجا انداخته بودند. سقف حجره شکافهای زیادی داشت و گاهی موشها از آن شکافها خاک به پایین می ریختند. به هر حال از بیجایی بهتر بود اثاثیه ام را در آنجا گذاشتم ؛ پتو و عبای کهنه یک سماور حلبی و قوری و استکان تمام اثاثیه ام همین بود. از پولم بیشتر از دو قرآن باقی نمانده بود. شبها لحافم عبایم بود و متکایم دو سه تا آجر.
شب اول به قصد سیاحت و تماشا به درس آخوند ملا محمد کاظم خراسانی رفتم تا آن شب قصد ماندن در نجف و درس خواندن نداشتم. اما وقتی به درس او گوش دادم و آن بیان سحرانگیز را شنیدم بر عمر گذشته ام افسوس خوردم که چرا تا به حال از او غافل بوده ام و مجذوب درس آخوندم شدم. فردای آن روز به من خبر دادند، از دهات قوچان زوار آمده است.
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.