| وزن | 800 گرم |
|---|---|
| نویسنده | |
| ناشر | |
| موضوع |
داستان فارسی |
| قطع کتاب |
وزیری |
| نوبت چاپ |
چهارم |
| سال انتشار |
1401 |
| تعداد صفحه |
654 |
| جلد کتاب |
جلد سخت |
| زبان کتاب |
فارسی |
حمل رایگان سفارشات بالای 2,000,000 تومان
پرداخت با کارت های شتاب
تصمین اصل بودن کالا
09910420256
ضمانت تا حداکثر ۷ روز
همون جا به تخت پشتش تکیه داد. دستش رو روی زانوی خم شده اش گذاشت و مثل کسی که از قله ی اورست برگشته گفت: وقتی از جنگیدن خسته میشی چکار میکنی؟
چکاوک کمی جلوتررفت و جلوی چارچوب ایستاد. ایمان ادامه داد: اون موقعی که کتک می خوری؟
لب های چکاوک باز شد، اما حال اون لحظه ها چیزی نبود که بتونه در موردش حرف بزنه. ایمان دوباره گفت: اون موقعی که دیگه نای تکون خوردن نداری ولی باید ادامه بدی…
می خوای همون لحظه یه دستی بیاد برت داره ببره یه جای بی نام و نشون… یه جایی خاکت کنه به همه بگه دیگه تموم شد. دست از سرش بردارید.
دست های چکاوک از هر دو طرف آویزون شد و به چشم های ایمان زل زد که انگار داشت حال چکاوک رو مو به مو میگفت. بغض داشت و سوزش اشک رو حس می کرد ولی زبون توی دهنش نمی چرخید. ایمان اضافه کرد؛ اون دست هیچ وقت نمیاد چکاوک!
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.