| وزن | 640 گرم |
|---|---|
| نویسنده | |
| ناشر | |
| موضوع |
داستان عاشقانه |
| قطع کتاب |
وزیری |
| نوبت چاپ |
اول |
| سال انتشار |
1400 |
| تعداد صفحه |
522 |
| جلد کتاب |
جلد سخت |
| زبان کتاب |
فارسی |
حمل رایگان سفارشات بالای 2,000,000 تومان
پرداخت با کارت های شتاب
تصمین اصل بودن کالا
09910420256
ضمانت تا حداکثر ۷ روز
چرا حس می کردم هر لحظه به پرتگاه نزدیک می شوم؟ سیروان شیرینی ای برداشت و در پیش دستی اش گذاشت و گفت:
– بله… کام شما شیرین نباشه، کام کی شیرین باشه آخه؟!
عمو با خشم گفت:
– نیومده جنجال به پا نکن پسر! گفتی می آم؛ تبریک می گم و می رم. این بود تبریکت؟!
مگر سیروان حرمت سرش می شد؟! مگر اصلا درک می کرد کجاست؟! انگار عقلش را از دست داده بود. با غیظ گازی به شیرینی اش زد و گفت:
– چیه باباجون، شما دیگه چرا؟! ناراحت نیستی عروس سابقت شده زن یکی دیگه؟! مگه دیروز خودت نبودی که می گفتی حیف شد؛ نازنین برای ما بود؟! هان، تو نبودی مگه؟!
آیدین از جا بلند شد و من هم از آتشفشان بیدار در نگاهش از جا پریدم.
سیروان با بلند شدن آیدین، پوزخند زد و رو به من گفت:
– نازنین جان، به شازده پسر و خونواده ش نگفتی یه روزی دستات تو دستای من بود؟! یه روزی عاشقم بودی؟! ها نگفتی؟!
تیر خلاص زده شد و من مردم. حادثه اتفاق افتاد. آیدین نعره زد:
– خفه شو!
آنچه نباید می شد؛ شد.
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری
نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.